دختر سرکش

تا شب سر حال بودم هر کسی هم که جای من بود سر حال میشد خونه اونم کجا؟!بهترین جای شهر ولی مهم تر ازخونه play satation بود که فرزاد قولشو داده بود من خیلی خنگما خونه رو ول کردم چسبیدم به وسیله بازی اما خدایی با خونه که نمیشه حال کرد.

راستی فرزاد چرا جدیدا بچه خوبی شده بود؟خیلی عجیبه ها کادو های گرون میخره هر روز از بیرون غذا میاره به حرفم گوش میده…فکر کنم سرش به دیوار خورده…

رفتم خوابیدم صبح که بیدار شدم ساعت ده بود پاشدم رفتم پایین یه چیزی بخورم که دیدم فرزاد نوشته میره شرکت عجبی اقا تشریف بردن شرکت رئیس بودن هم حال میده ها هروقت عشقش کشید میره هر وقت هم نخواست نمیره خوش به حالش…

عجیبه امروز این ارمین اس نداده بهتر یه رو از دستش راحت میشم دلم غذای خونگی کشیده بود حوصلم هم سر رفته بود تصمیم گرفتم واسه ناهار قورمه سبزی بپزم فرزاد خیلی دوست داشت پاشدم بساط ناهارو حاضر کردم خدا خیر مامان بده همه چی تو خونه داره…

راستی مامان کجاست؟خیلی وقته ندیدمش یادم باشه بهش زنگ بزنم غذارو پختم و منتظر موندم فرزاد از سر کار بیاد

-:به به چه بویی میاد؟اشتباهی اومدم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

-:نه خیر کاملا درست اومدین

-:به به ایول بابا سارا خانومم از این کارا بلده پس من هر روز باید برم شرکت

-:اصلا هم به خاطر تو نبود خودم حوصلم سر رفته بود

-:حد اقل بذار دلم خوش باشه

-:لازم نکرده

با کل کلای ما دوتا غذا هم صرف شد(چقدر من با ادب شدم جدیدا)بعد از غذا یادم اومد زنگ بزنم به مامان رفتم پای تلفن بعد از ده تا زنگ صدای زن عمو اومد

-:سلام زن عمو خوبین؟

-:سلام دخترم خوبم چه عجب یادی از ما فقیر فقرا کردی

همه عمرم از این لوس بازی ها بدم میومد خب حتما کارت دارم که زنگ زدم دیگه اون تعارف مسخره رو ندیده گرفتم و گفتم

-:مامان اونجاست؟

-:پس به خاطر مامانت به ما زنگ زدی دیگه؟

په نه په به خاطر بابام بهت زنگ زدم زود باش دیگه

-:با اجازتون حلال مامان هست؟

-:اره دخترم صبر کن صداش کنم

خدا بهت رحم کرد که زود رفتی وگرنه چهار تا چیز میز بارت میکردم

-:سلام مامان خوبی؟

-:اره دختر خوبم

-:مامن چرا نمیای خونه؟کنگر خوردی لنگر انداختیا

-:اره دختر جون میدونم این چند روز داشتم به زن عموت کمک میکردم خیر سرمون شب عیده ها

-:بسه دیگه مامان زود بیا خونه

-:خودم هم تصمیم داشتم فردا پس فردا بیام خونه

میدونم جون خودت تو گفتی و منم باور کردم زهی خیال باطل

-:فردا اینجا باشیا خدافظ

همیشه خدا از جل شدن بدم میومد الان هم حس میکردم مامانم اونجا جل شده

-:خداحافظ

تلفن رو قطع کردم دلم واسه مامن تنگ شده بود اما دوست نداشتم مثل این دخترای لوس و ننر بگم مامان جونم ترخدا بیا و از این قرطی بازیا البته میدونم که خودش خوب منظورم رو فهمید

رفتم پیش فرزاد نشستم داشت تی وی میدید چند تا فیلم جدید خریده بود یکیش هم فیلم جدیدانجلیناجولی بود با هم دیدیمش وسطای فیلم بودم که رتمین اس داد جای حساسش بود تو دلم کلی فش بش دادم

-:سلام عزیزم خوبی؟

اووووووووووووووووق مردک چندش حالم بهم خورد

-:علیک سلام

-:خوبی

-:خوبم

-:حوصله داری؟

-:حوصله ی چیو؟

-:دو سه روز باهم بریم شمال

چه قدر این پررو هستا

-:هی هی صبرکن پیاده شو با هم بریم تا قبل از ازدواج عمرا

-:خیلی خب بابا شوخی کردم

اره سر خرس یعنی اگه قبول میکردم تو از خوشحالی بال در نمیاوردی؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

-:خب اینو که قبول نکردی شب شام بریم بیرون؟

من در تعجبم این چرا سرطان نگرفته یه هفته هست هر شب منو میبره شام بیرون

-:خیلی خب چون خیلی التماس میکنی قبول میکنم ساعت نه در خونه منتظرتم

-:باشه پس میبینمت بای

بای و زهر مار

-:خدافظ

بعد از اینکه قطعش کردم نشستم روی مبل فرزاد هم به حساب خودش داشت فیلم میدید ولی هفت دنگ حواسش پیش من بود

-:اینقدر فوضولی نکن گوشات دراز میشنا هیچی بابا با دوست پسرم قرار گذاشتم

-:چه خوب خوش بگذره

-:بدون تو جهنم هم خوش میگذره

-:هر هر هر من که میدونم تو عاشقمی

-:اگه همین فکرار رو هم نکنی که در جا دیوونه میشی

تو دلم میدونستم که دوستش دارم ولی عاشق؟فکر نمیکنم

تا اخر فیلم رو که دیدم به ساعت نگاه کردم حدودای هشت و نیم بود رفتم بالا لباس بپوشم تقریبا ربع ساعت طول کشید رفتم پایین بشینم فرزاد رو دیدم حس کردم تو همه رفتم رو بروش نشستم

-:چی شده کشتی هات غرق شدن؟

-:نه کشتی هام غرق نشدن ولی نگران غرق شدنشونم

معلوم بود که از این حرفش منظور داره ولی حوصله ی فکر کردن به عمق حرفاشو نداشتم

تو همین فکرا بودم که گوشیم زنگ خورد ارمین بود بلند شدم رفتم دم در داشتم ال استار جدیدمو میپوشیدم که فرزاد با یه صدایی که انگار از ته چاه میومد گفت

-:سارا نذار زیاد بهش نزدیک شه

نمیدونم چرا از لحن صداش ترسیدم یهو دلم گرفت ولی بازم طبق معمول نقاب بیخیالی زدم رو صورتم و رفتم طرف ماشین ارمین

اون شب خیلی غیر ارادی خودمو از ارمین دور میکردم نمیدونم چرا اما همش حرف فرزاد تو گوشم بود نصف حرفای ارمین رو هم نشنیده بودم ولی تو این مدت صدقه سر ارمین همه ی رستوران های خوب شهر رو رفته بودم انگار فهمیده بود مثل همیشه نیستم چون با شوخی گفت

-:نکنه عاشق شدی سارا خانم تو هپروتیا

شاید داشت شوخی میکرد اما حس کردم داره راست میگه نمیدونم چرا اون شب مغزم هنگ کرده بود زیادیemotinalشده بودم

-:نه بابا به قیافه من میاد عاشق بشم؟

قیافش تو هم رفت انگار انتظار داشت بگم یه دل نه صد دل عاشق تو شدم.

شب نسبتا خوبی بود حداقلش این بود که شکمم سیر شده بود وقتی رسیدم خونه نشستم روی کاناپه نمیدونم چرا اما خیلی قاطی کرده بودم واسه اولین بار حس میکردم برم پیش فرزاد خیلی دلم میخواست ارومم کنه خیلی با خودم کلنجار رفتم اما واقعا حسم خیلی قوی بود تصمیم گرفتم یواشکی برم پیشش بخوابم  حداقل واسه نیم ساعت

یواشکی رفتم تو اتاقش اروم خوابیده بود خیلی دلم میخواست پیشونیشو ببوسم اما جلوی خودمو گرفت که همچین کاری نکنم رفتم روی تختش خوابیدم نمیدونم چی شد که خوابم برد نصف شب حس کردم که یه نفر گونم رو بوس کرد اما خمار تر از این حرفا بودم که اهمیت بدم صبح که بلند شدم دیدم فرزاد دستشو حلقه کرده دور کمرم تلاش کردم که اروم از زیر دستش بیام بیرون که زیر گوشم گفت:سعی نکن فرار کنی خانوم خانوما….

شما میتوانید دیدگاهی بگذارید، یا بازخوردی از سایتتان.

۱ دیدگاه برای “دختر سرکش”

  1. مهسا می‌گه:

    رمانهایی که گذاشتی عالیه

دیدگاهی بگذارید

عضو خوراک مطالب شوید مرا در توییتر دنبال کنید!