رمان وسوسه ۱

خلاصه:

گاهی دنیا با ادماش ..روزگاری رو برات رقم می زنن که هیچ وقت در تصوراتت نمی گنجیده ….هیچ وقت باورت نمی شد که انقدر راحت می تونی تسلیم خواسته هایی بشی که همیشه برات پوچ و بی معنی بوده ….بعد از مدتها تن دادن به خواسته ها و اتفاقای پیرامونت …. این جمله تو ذهنت نقش می بنده ..
“همیشه نباید عشق آغاز زندگی باشه…….”

داستان این رمان هیچ جایی اتفاق نیفتاده …ادماش می تونن وجود داشته باشن …می تونن اصلا نباشن …زمان این رمان بر می گرده به سالهای ۱۳۷۰…..یه چیزی تو همون دورو برا…..

هشدار:

لطفا زود پیش بینی نکنید که قراره چه اتفاقی بیفته …امیدوارم از خوندن این رمان لذت ببرید

فصل اول 

وقتی امد …کسی بهش محل نداد..اهسته رفت و سر جاش نشست…هیچکس ادم حسابش نکرد..
دلم یه جورایی براش می سوخت..

علت این همه دل سوختگی و ترحمو نمی دونستم..فقط می خواستم براش دلسوزی کنم….
شانس اورد رو میزش میوه و شیرینی بود…………وگرنه کی براش می برد
…هر چند دقیقه یکبار بهش نگاه می کردم ….سرش پایین بود…گاهی هم برای تنوع به درو دیوار نگاه می کرد…
اصلا خجالت نمی کشید …کلافه بود…صدا ی هیاهوی بچه ها که از تو کوچه میومد خبر از امدن عروس و دامادو می داد …


سریع چادرو رو سرم مرتب کردم و با عجله به طرف در حیاط دویدم..این وسط نفهمیدم کفش کی رو پام کردم..فقط فهمیدم پاشنش بیشتر از دهن باز من …موقعه خندیدنه ….
خانوم جون که اسپند یه دقیقه از دستش نمی یوفتاد …اونم به طرف در امد …..یه جور بلند که همه بشنون 
خانوم جون – بترکه چشم هرچی نامرد و بی ابروه …
همه فهمیدن کی رو می گه…. پس لازم نبود دنبال طرف بگردن ..بیچاره حالا قرمز کرده بود .. با نارحتی بلند شدو رفت حیاط پشتی ….
خوبه خودش فهمیده همه از ش چی می خوان…موندم امدنش چی بود..هم خودشو عذاب می داد هم بقیه رو…
اوه خدا…… مهناز رو ……کاش اصلا ارایشگاه نمی رفت …..بدتر از پیر کفتارا شده بود..
بیچاره داماد …امشب به جای اینکه بره حجله و از زمین و زمان دل بکنه….. باید یه راست بره دم در جهنم و کفاره پس بده …
این دختر از اولم بر و رویی نداشت ……چطور این شاخ نباتو صید خودش کرده بماند…البته این که گفتن نداره….معلومه دیگه بابای منم کامیون کامیون پول داشته باشه …پسر هر کله گنده ای پا میشه میاد خواستگاریم
عروسو با سلام و صلوات بردن که بشینه سر جاش…محسن همون داماد خوشبخته ..انگار تازه از بند اسارت ازاد شده باشه ..تا دست عروسو داد دست مادرش…. پرواز کرد به سمت مردا..
طفلک از حالا دلش برای دوران مجردیش تنگ شده…
کم کم که همه برگشتن سر جاشون….. دوباره با چشم دنبالش گشتم …نبود …خانوم جون چند بار صدام کرد …اما من تو باغ نبودم 
یعنی تو باغ خانوم جون نبودم ….جاتون خالی به جاش …تو باغ همسایه دیوار به دیوارمون بودم …که اونم ازش خبری نبود…
یه نگاه به این ور…. یه نگاه به اونور …نه کسی حواسش به من نبود…
طوری که جلب توجه نکنه با همون چادر گل منگولی سفیدم…. که از چهار فرسنگی هم داد می زد مال دختر نرجس خاتونه …..از بین اقایون رد شدم…
البته چه رد شدنی بود این رد شدن……اقایون که کلا مستفیض شدن و چشمشون به جمال دختر کوچیکه حاج عباس روشن شد…
تا اینجا رو خوب گند زده بودم …
تازه بوی گندش فردای عروسی معلوم میشد……که مهمون یه فصل کتک بودم
اب که دیگه از سرم گذشته بود..حالا چه یه وجب …..چه چند وجب ….به گمونم به چند کیلو هم رسیده باشه …
اما خدارو شکر اونقدر عقلم می کشید… که از طرفی برم که کسی نفهمه دارم می رم حیاط پشتی 

قایمکی طوری که نفهمه از پشت ستون اجری شروع کردم به دید زدنش…
گوشه باغچه نشسته بود و به گلای خشک و بی روح باغ خیره شده بود 
از قیافش یه جورایی خوشم میومد..
همیشه اروم و متین بود…مامانی یعنی همون ننه…. ننه ام… گاهی ازش حرف می زد..می گفت خیلی پسر با جنم و باعرضه ای بود…همیشه می خندیدو بیشتر عروسیا مجلس گردون بود…خدا از سر تقصیراتش بگذره …حالا هم هر چی می کشه حقشه ….بیشتر بکشه …..که دل همه از دم خنک بشه..
تو دلم گفتم لابد گور باباش که تا اخر عمر زجر بکشه…کی به کیه….. بذار فقط دل مردم خنک بشه 
….دستای کشیده ای داشت..چیزی ازش نمی دونستم …از اولم…..یعنی از موقعه ای که یادم میاد … همه دربارش بد می گفتن ….سنشو نمی دونستم و لی بهش می خورد ،۲۷ ،۲۸ ،۲۹ ..اوه چه می دونم ….همین دورو برا بود ..
از خونه بیرونش کرده بودن …. 
این عروسیم بلاجبار امده بود ..کبری خانوم ….مادرش ازش خواسته بود که بیاد …خوب بایدم می یومد هر چی بود داداش بزرگه ناتنی مهناز بود ….
چشماش تو اون تاریکی دید ه نمی شد……….دیده ام میشد چه فرقی به حال من داشت …
اما خجالت اوره ..من از چهره اش خوشم میومد..نه تنها من..بلکه اکثرا دخترا ی محل ازش خوششون میومد..همه از قیافش …ولی هیچ کسی جرات نداشت این حرف جلوی کسی بزنه … ..اصلا اوردن اسمش تو اون محله گناه کبیره محسوب می شد 
همه اونو یه ادم بی ابرو می دونستن
باز مامانی همون ننه ننه ام : 
قربون حکمت خدا برم…یکی اخلاش خوبه، کاریه، درس خونده است…. نه بهش برو رو می ده… نه استعداد ….اما این چی ؟…چنان برو رویی داده که استغفرالله ادم دلش می خواد مدام نگاش کنه …
همیشه که به جاهای خوب حرفش می رسید …ده تا استغفرالله می گفتو منو می فرستاد … پی یه استکان چایی داغ ..که همون نخود سیاه خودمونه

شما میتوانید دیدگاهی بگذارید، یا بازخوردی از سایتتان.

دیدگاهی بگذارید

عضو خوراک مطالب شوید مرا در توییتر دنبال کنید!