رمان زیبای محبت عشق

محبت با بی حای و با لباس های خونی به طرف او بر گشت لبخند بی جانی زد ملیکا شلیک کرد و محبت نقش زمین شد سروش نفسش حبس شد ملیکا نیز به زمین افتاد سروش خودش را بالای سر محبت رساند اشکش بر روی گونه ی محبت ریخت واو چشمانش را باز کرد

سروش:چرا چرا بی معرفت

محبت:همین اخرین آرزوم بود

محبت آرام با لبخندی چشمانش را بست نه نه محبت او نمی توانست ترکش کند به او قول داده بودبه همین زودی نمی توانست میراث و آیه چی با صدای جیغ کیوان سروش نیز از حال رفت

سروش چشمانش را باز کرد همجا سفید بود دور بر خود نگاه کرد او آنجا چکار می کرد نگاهی به دستش کرد که سرمم در آن بود بازوی درد می کرد بر روی تخت نشست که همه چیز یادش آمد محبت دادای زد و سرم را از دستش خارج کرد که کیوان با حالتی زار با لباس سر تا پا مشکش به داخل امد سروش در جا خشکش زد نه این ممکن نبود نه محبت نمی توانست

سروش:کیوان محبت کجاست

کیوان:سروش آروم باش باید بهت یک چیزی بگم

سروش: نه من نمی خوام آروم باشم محبت من کجاست

کیوان بازوی اورا گرفت:می خوام در همون مورد بابهات صحبت کنم

بازویش را از دست کیوان بیرو آورد به طرف در رفت که کیوان جلویش را گرفت

کیوان:گوش کن سروش

سروش:من نمی خوام چیزی بشنوم فهمیدی برو کنار

کیوان فریادی کشید:مردیکه خر سرمو از دستت در اوردی داره خون می ده

سروش نگاهی به دستش کرد و فریاد بلندتری کشید

سروش:واسم مهم نیست می خوام برم برو کنار

با فریاد ان دو پرستار به داخل اتاق آمد

پرستار :اینجا چه خبره

سروش با دبدن در باز خود را به بیرون انداخت باید محبت را می دید او قول داده بود که همیشه کنارش بماند او قول داداه بود سالار را کنار آناهیتا دید بدون توجه به آن دو نزدیک شد

سروش:محبت

سالار با تعجب نگاهش کرد و به دری اشاره کرد سروش بدون درنگ به طرف در رفت و آن را باز کرد باور نداشت او او به تخت نزدیک شد سروش دستی بر روی صورت زخمی او کشید محبت چشمانش را باز کرد با دیدن سروش اشکش سرازیر شد هردو یکدیگر را در آغوش گرفتن و اشک ریختن که همه داخل شدن سوناز گوش کیوان را گرفت

سوناز: مگه من نگفتم مشکی نپوش

کیوان خنده ای کرد و نگاهش را به سروش دوخت

کیوان:وااا محرمه چرا نپوشم

سروش سیبی به طرفش پرت کرد که کیوان جا خالی داد و بر سر سالار که تازه وارد شده بود خورد دوقلو ها به داخل امدن و محبت را در آغوش گرفتن از همان لحظه که انه در اغوش هم بودن کیوان عکسی یادگار گرفته بود و سروش در گوش محبت زمزمه کرده بود

سروش:تو محبت عشق منی که همیشه در قلبم می مونی

از آن زمان جهار سال می گذشت دیگر نه سهیلی بود و نه ملیکایی زندگیشان دیگر غمی نداشت و همه با تقدیرشان محبت عشق را دانسته بودن

می آیم می آیم می آیم

وآستانه پر از عشق می شود

من د آستانه به آنها که دوست می دارند

و به مردمانی که هنوز آنجا

در آسنانهی پر عشق ایستاده اند

سلامی دوباره خواهم کرد……..

شما میتوانید دیدگاهی بگذارید، یا بازخوردی از سایتتان.

دیدگاهی بگذارید

عضو خوراک مطالب شوید مرا در توییتر دنبال کنید!